من می مونم تو هم بمون
گفتش بهم ای با وفا
یادت نره این عهدمون......!
حالا کجا رفت اون بی وفا ...؟

نمی دانم این روزها چه می شوند
این بار، کلاف کلافگی ها گم شده است
این ندانستن آزارم می دهد
ندانستن اینکه این روزها در من چه می شوند؟
تو چه می شوی؟
من چه می شوم؟
انگار که در ازدحام اینهمه تصویر پوشالی و ذهنی
چیزی گم کرده ام
چیزی بیشتر از تو
بیشتر از من!
وقتی رسیده است که سر خط، لنگ لنگان بدنبال واژه ای می گردم
نمی دانستم وقتی کلام گم شود یعنی همه چیز را از دست داده ام.....
اما از دست داده ام
تو را
خود را
کلام را
همه چیز را.....
من نمی دانم اما
شاید تو بدانی که روزهایمان را
کجای آن دوردست ترین رویاهای نا تمام شب های بی ستاره جا گذاشته ایم؟
کجا؟

از چه با من نشوي يار چه ميپرهيزي؟!
يار شو با من ِ بيمار چه ميپرهيزي
چيست مانع ز ِ من ِ زار چه ميپرهيزي؟!
بُگشاي لعل شکر بار چه ميپرهيزي
حرف زَن اي بُتِ خون خوار چه ميپرهيزي
__نه حديثي کِشي ازهار چه ميپرهيزي
که تورا گفت که با اربابِ وفا حرف نزن؟
چين به ابرم زّن و يک بار به ما حرف نزن!
دردِ من کشتهّ شمشير ِ بلا ميداند
سوز من سوختهّ داغ جَفا ميداند
مسکنم ساکن صحراي فنا ميداند
همه کس حال ِ من ِ بي سرو پا ميداند
پاک بازم همه کس طور ِ مرا ميداند.
سر خود گيرم واز کوي ِ تو اواره شوم
...........از سر کوي ِ تو با ديدهّ تر خواهم رفت
چهره الوده به خون آب جگر خواهم رفـــــــــــت
گر نرفتم ز ِ درت شام،سحر خواهم رفت
نه که اين بار تو، هر بار ِ دگر خاهم رفت
نيست باز آمدنم ، باز اگر خواهم رفت
چند در کوي ِ تو با خاک برابر باشم
چند آمال ِ جفاي ِ تو ستمگر باشم
چند پيش ِ تو به قَدر از همه کمتر باشم
از تو چند اي بُتِ بَد کيش مُکدر باشم
مي روم،مي روم تا به ستود بُتِ ديگر باشم
باز اگر سجده کنم پيش ِ تو کافر باشم
خود بگون که از تو کشم نازو تـــُـقابُل تا کِي!؟
طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کِي!؟
........سبزهّ دامن ِ نسرين ِ تورا بنده شوم
چين بر ا َبرو زدن و کين ِ تورا بنده شوم
گره بر ا َبروي ِ پر چين ِ تورا بنده شوم
طرز محجوبي و آيين ِ تورا بنده شوم
اِله اِله ز ِ که اين قاعده اندوخته اي
کيست ايستادِ تو اينها ز ِ که اموخته اي
اين همه جوُر که من از پي ِ هم ميبينم
زود خود را به سر ِ کوي ِ عدَم ميبينم
ديگران راحت و من اين همه غم ميبينم
همه کس راحت و من درد و عَلمَ ميبينم
لطفِ بسيار طمع دارم و کم ميبينم
هستم آزرده وبسيار ستم ميبينم
خُرده بر حرفِ درشتِ من ِآزرده مگير
حرف آزرده درشتاني بوَد خرده مگير
آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم
از تو قطع ِطمع ِ لطف و عنايت نکن
پيش ِ مردم ز ِ جفاي تم حکايت نکنم
همه جا قصهّ درد تو روايت نکنم
ديگر اين قصهّ بي حد و نهايت نکنم
خويش را شهرهّ هر شهر و ولايت نکنم
خوش کني خاطرِ بخشيده نگار،سهل است
...........سوي ِ تو،گوشهّ چشمي ز ِ تو،راهي سهل استـــــــــــــــــــــــــــ....
.................................تقديم به نازنينم..........................
فرصت با تو بودن را
در نگاهت گم شدن را
شادی تو را دیدن و از خود بی خود شدن را
دگر از من می گیرند...
![]()
این ثانیه ها
اتاق هوا عابران
مردمی که انگار هیچگاه عاشق نشدند
همه تو را از من می گیرند....

از این شبهای تکراری ببر من را به بیداری رفیق فصل دلتنگی تو از دردرم خبر داری
همیشه وقت تنهایی تو یارو یاورم هستی تو حرف اولم بودی تو حرف آخرم هستی
به دیدارم بیا ای یارم مرا لبریز خواستن کن اگر میل سفر داری تو با من عزم رفتن کن
منو پر کن پر از خوابی که با تو دیدنی باشه نگاهم را تو فهمیدی
.سکوتم را تو میشنیدی ولی افسوس و صد افسوس که حالم را نپرسیدی!...


دوست دارم در اين روز در مورد تنهايي و عاشقي بنويسم
آخه من عاشق تنهايي هستم. تنهايي و البته عاشقي واژه هاي دل نشيني هستن درسته درد آورن ولي خيلي شيرينن.
دليل مهمتر اينه كه خودم هم تنهام هم عاشق
اميدوارم شما هم مثل من لذت ببريد از اين متن كوتاه اما دلنشين
تنهايي
سعي کن هميشه تنها باشي
زيرا تنها به دنيا امده اي و تنها از دنيا خواهي رفت
نگذار عظمت عشق را درک کني
زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند
بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد
زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد
اما
اگر روزي امد که عاشق شدي
تنها يک نفر را دوست داشته باش
بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"
بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني
ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد

فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند دیروز با خاطراتش فریبم داد
فردا هم با وعده هایش من را خواب کرد
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود
ای کاش یا اشنایی ها نبود یا جدایی ها!
اما افسوس که اشنایی حادثه است و جدایی یک قانون
ای کاش یا عشق نبود یا غربت و هجران!
اما افسوس که عشق نعمت است و هجران امتحان الهی
ادم ها ساده با هم اشنا می شوند به هم انس می گیرند
و بعد مدتی با هم بودن بی بهانه و سخت جدا می شوند.
این رسم و بازی روزگار است
ادم ها از زمانه دلگیر می شوند و از روزگار بیزار
از اشنایی پشیمون و از جدایی پریشون
ولی این رسم روزگاره

.jpg)
اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت
يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت
اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان
هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

عاشق آن کسی باش که به دو طرفه بودن عشق اصرار دارد .