تبليغاتX
بياييد زيبا زندگي کنيم
 یه شب بهم گفت مهربون

                                    من می مونم تو هم بمون

گفتش بهم ای با وفا

                                  یادت نره این عهدمون......!

حالا کجا رفت اون بی وفا ...؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 23:1  توسط مژده  | 

نمی دانم این روزها چه می شوند

این بار، کلاف کلافگی ها گم شده است

این ندانستن آزارم می دهد

ندانستن اینکه این روزها در من چه می شوند؟

تو چه می شوی؟

من چه می شوم؟

انگار که در ازدحام اینهمه تصویر پوشالی و ذهنی

چیزی گم کرده ام

چیزی بیشتر از تو

بیشتر از من!

وقتی رسیده است که سر خط، لنگ لنگان بدنبال واژه ای می گردم

نمی دانستم وقتی کلام گم شود یعنی همه چیز را از دست داده ام.....

اما از دست داده ام

تو را

خود را

کلام را

همه چیز را.....

من نمی دانم اما

شاید تو بدانی که روزهایمان را

 کجای آن دوردست ترین رویاهای نا تمام شب های بی ستاره جا گذاشته ایم؟

کجا؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:9  توسط مژده  | 

اي گل تازه که بويي ز وفا نيست تورا                                          خبر از سرزنش خوار جفا نيست تورا
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تورا                                     
التفاتي به اسيران ِ بلا نيست تورا
ما اسير ي غم و اصلا غم ما نيست تورا
با اسيرِ غم ِ خود رحم چرا نيست تورا
فارغ از عاشق ِ غمناک نمي بايد بود
جان ِ من اين همه بي باک نمي بايد بود
همچو گل چند به روي ِ همه خندان باشي؟
همرَهِ غير به گل گشته گلستان باشي
هر زمان با دگري دست به گريبان باشي
زان بينديش که از کرده پشيمان باشي
جمع با جمع نباشندو پريشان باشي،يادِ حيرانيه ما عارييو حيران باشي
ما نباشيم که باشد که جفاي ِتو کشد
به جفا سازد وصد جوُر براي تو کشد
شب به کاشانه اَغيار نمبايد بود
غير را شمع شب تار نميبايد بود
همه جا با همه کس يار نمي بايد بود
يار ِ اَغيار ِ دل آزار نميبايد بود
تشنهّ خون من زار نمي بايد بود
تا بدين مرتبه خون خوار نمي بايد بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامي ِ توست
موجب شهرت ِ بي باکي و خود کامي ِ توست
ديگري جز تو مرا اين همه آزار نکرد
جز تو کسي در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد
هيچ سنگين دل ِ بيدادگر، اين کار نکرد
اين ستمها دگري با من بيمار نکرد
هچ کس اين همه آزار ِ من ِ زار نکرد
گر ز ِ آزردن ِ من هست غرض مردن ِ من
مردم آزار نکش از پي ِ آزردن ِ من
جان ِ من ،جان من سنگ دلي ،دل به تو دادن غلط است
بر سرراه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم اميد به روي تو گشادن غلط است
روي پُر گَرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن ا ُولاست، ز ِ کوي ِ تو ستادن غلط است
جان ِ شيرين به تمناي ِ تو دادن غلط است
تو نه آني که غم ِ عاشق ِ زارت باشم
چون شود خاک برآن خاک مزارت باشم
مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست
عاشق بي سر و سامانم و تدبيري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست
خون ِ دل رفته ز ِ دامانم و تدبيري نيست
از جفاي تو بدين سانم و تدبيري نيست
چه توان کرد،پشيمانم و تدبيري نيست
شرح درماندگي خود به که تقرير کنم؟
عاجزم،چارهّ من چيست؟،چه تدبير کنم؟
نخل ِ نو خيز ِ گلستان ِ جهان بسيار است
گل اين باغ،بَسي سرو ِ روان بسيار است
جان ِ من، همچو تو غارت گر ِ جان بسيار است
ترک زرين کَمََن ِ موي ميان بسيار است
با لبِ آنچِه شکر تنگ دهان بسيار است
نه که غير از تو جوان نيست،جوان بسيار است
ديگري اين همه بيداد با عاشق نکند
قصد آزردن ياران موافق نکند
مدتي شد که در آزارم وميداني تو
به کمند تو گرفتارم و ميداني تو
از غم عشق تو بيمارم و ميداني تو
داغ عشق تو به جان دارم و ميداني تو
خون دل از مژه ميبارم و ميداني تو
از براي تو چه بيزارم و ميداني تو
........از زبان تو حديثي نشنودم هرگز
از تو شرمنده يک حرف نبودم هرگز
_______________مکن ان نوع که آزرده شوم از خويت
دست بر دل نَهم و پا بکشم از کويت
گوشه اي گيرم و منبعد نيايم سويت
نکنم بار ديگر ياد قِد دلجويت
ديده پوشم ز تماشاي رُخ ِ نيکويت
سخني گويم و شرمنده شوَم از رويت
بشنو پند و نکن قصد دل آزرده خويش
وَر نه بسيار پشيمان شوي از کرده خويش
________چند صبح آيم و از خاک درت شام روم؟
از سر کوي تو خود کام به نا کام روم
صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم
از پيت آيم و بامن نشوي يار، روم
دور دور از تو من تيره سرانجام روم
نبود زُهره که همراه تو يک گام روم
کس چرا اين همه سنگين دل و بد خو باشد
______ جان من اين روشي نيست که نيکو باشد

از چه با من نشوي يار چه ميپرهيزي؟!
يار شو با من ِ بيمار چه ميپرهيزي
چيست مانع ز ِ من ِ زار چه ميپرهيزي؟!
بُگشاي لعل شکر بار چه ميپرهيزي
حرف زَن اي بُتِ خون خوار چه ميپرهيزي
__نه حديثي کِشي ازهار چه ميپرهيزي
که تورا گفت که با اربابِ وفا حرف نزن؟
چين به ابرم زّن و يک بار به ما حرف نزن!
دردِ من کشتهّ شمشير ِ بلا ميداند
سوز من سوختهّ داغ جَفا ميداند
مسکنم ساکن صحراي فنا ميداند
همه کس حال ِ من ِ بي سرو پا ميداند
پاک بازم همه کس طور ِ مرا ميداند.
سر خود گيرم واز کوي ِ تو اواره شوم
...........از سر کوي ِ تو با ديدهّ تر خواهم رفت
چهره الوده به خون آب جگر خواهم رفـــــــــــت
گر نرفتم ز ِ درت شام،سحر خواهم رفت
نه که اين بار تو، هر بار ِ دگر خاهم رفت
نيست باز آمدنم ، باز اگر خواهم رفت
چند در کوي ِ تو با خاک برابر باشم
چند آمال ِ جفاي ِ تو ستمگر باشم
چند پيش ِ تو به قَدر از همه کمتر باشم
از تو چند اي بُتِ بَد کيش مُکدر باشم
مي روم،مي روم تا به ستود بُتِ ديگر باشم
باز اگر سجده کنم پيش ِ تو کافر باشم
خود بگون که از تو کشم نازو تـــُـقابُل تا کِي!؟
طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کِي!؟
........سبزهّ دامن ِ نسرين ِ تورا بنده شوم
چين بر ا َبرو زدن و کين ِ تورا بنده شوم
گره بر ا َبروي ِ پر چين ِ تورا بنده شوم
طرز محجوبي و آيين ِ تورا بنده شوم
اِله اِله ز ِ که اين قاعده اندوخته اي
کيست ايستادِ تو اينها ز ِ که اموخته اي
اين همه جوُر که من از پي ِ هم ميبينم
زود خود را به سر ِ کوي ِ عدَم ميبينم
ديگران راحت و من اين همه غم ميبينم
همه کس راحت و من درد و عَلمَ ميبينم
لطفِ بسيار طمع دارم و کم ميبينم
هستم آزرده وبسيار ستم ميبينم
خُرده بر حرفِ درشتِ من ِآزرده مگير
حرف آزرده درشتاني بوَد خرده مگير
آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم
از تو قطع ِطمع ِ لطف و عنايت نکن
پيش ِ مردم ز ِ جفاي تم حکايت نکنم
همه جا قصهّ درد تو روايت نکنم
ديگر اين قصهّ بي حد و نهايت نکنم
خويش را شهرهّ هر شهر و ولايت نکنم
خوش کني خاطرِ بخشيده نگار،سهل است
...........سوي ِ تو،گوشهّ چشمي ز ِ تو،راهي سهل استـــــــــــــــــــــــــــ....

.................................تقديم به نازنينم..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:46  توسط مژده  | 

می بینی!!!!            

فرصت با تو بودن را

در نگاهت گم شدن را

شادی تو را دیدن و از خود بی خود شدن را

دگر از من می گیرند...       

این ثانیه ها

اتاق  هوا  عابران

مردمی که انگار هیچگاه عاشق نشدند           

همه تو را از من می گیرند....

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 0:14  توسط مژده  | 

به دیدارم بیا ای یار که من در بند پائیزم مرا همخانه کن با خویش که با عشق تو لبریزم

از این شبهای تکراری ببر من را به بیداری رفیق فصل دلتنگی تو از دردرم خبر داری

همیشه وقت تنهایی تو یارو یاورم هستی تو حرف اولم بودی تو حرف آخرم هستی

به دیدارم بیا ای یارم مرا لبریز خواستن کن اگر میل سفر داری تو با من عزم رفتن کن

منو پر کن پر از خوابی که با تو دیدنی باشه نگاهم را تو فهمیدی

.سکوتم را تو میشنیدی ولی افسوس و صد افسوس که حالم را نپرسیدی!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:56  توسط مژده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:24  توسط مژده  | 

سلام بچه ها امروز  ۱۷ تیر روزه تولدمه

دوست دارم در اين روز در مورد تنهايي و عاشقي بنويسم

آخه من عاشق تنهايي هستم. تنهايي و البته عاشقي  واژه هاي دل نشيني هستن درسته درد آورن ولي خيلي شيرينن.

دليل مهمتر اينه كه خودم هم تنهام هم عاشق

اميدوارم شما هم مثل من لذت ببريد از اين متن كوتاه اما دلنشين

تنهايي

سعي کن هميشه تنها باشي
زيرا تنها به دنيا امده اي و تنها از دنيا خواهي رفت
نگذار عظمت عشق را درک کني

زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند
بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد

زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد
اما
اگر روزي امد که عاشق شدي
تنها يک نفر را دوست داشته باش
 بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"
بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني
ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:43  توسط مژده  | 

فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند دیروز با خاطراتش فریبم داد

فردا هم با وعده هایش من را خواب کرد

وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود

ای کاش یا اشنایی ها نبود یا جدایی ها!

اما افسوس که اشنایی حادثه است و جدایی یک قانون

ای کاش یا عشق نبود یا غربت و هجران!

اما افسوس که عشق نعمت است و هجران امتحان الهی

ادم ها ساده با هم اشنا می شوند به هم انس می گیرند

و بعد مدتی با هم بودن بی بهانه و سخت جدا می شوند.

این رسم و بازی روزگار است

ادم ها از زمانه دلگیر می شوند و از روزگار بیزار

از اشنایی پشیمون و از جدایی پریشون

ولی این رسم روزگاره

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:16  توسط مژده  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 0:48  توسط مژده  | 

اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت

                                      يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت

اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان

                                 هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

عاشق آن کسی باش که به دو طرفه بودن عشق اصرار دارد .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:58  توسط مژده  |